بودا و زن هرزه
پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393   |  12:42  | 

بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.»
بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده.»
كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن.»
كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.  بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»
مـــــآ یٍکـــــــــیمـــــ!
پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393   |  0:18  | 


ما باهم یه نفریم...

یه نفر قوی...

ما قول دادیم هیچ جا یه نفره نریم...

قهر نمی کنیم باهم...

سر هیچیزی بحث نمیکنیم باهم...

به هم پاس میدیم...

تک بازی نمی کنیم...

سرمون گرمه...

ماها دوتایی جمعمون جمه...


سَــــلـــآمَـــتـــیــه دُخ ــترــه...
چهارشنبه هفتم اسفند 1392   |  17:42  | 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392   |  21:52  | 

میگم دوستت دارم نگو نظر لطفته چون نظر لطفم نیست نظر دلمه…

 

 

غَ ــریــــبــ...
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392   |  21:50  | 

هـمـه فکر میکنند تنها بودن شما را غریب میکند ؛

اما این صحیح نیست . . . . !

گرفتار فردی بی لیاقت بودن

غریبانه ترین حس دنیاست...



سیــگـــآر...
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392   |  19:49  | 

هَمـــیــنـ کــِـه فَـــهـمیــد غَــم دـــآرَمــــ آتَـــــشـ گِــــرِفــتـــــ ...

بـــِه خ ــودَتــ نَــــگـــیــر رِفـــیــقـــ...

سیــــگــــآرَمـــ رـــآ گُـــفـــتَــمـــ...

خـــیــآنَــــتـ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:27  | 

تو که با همه میلاسی گه میخوری رو ما حساسی...


دُنـــیـــآ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:19  | 

همهے دنیا در حکم دوربین عکاسیــﮧ

لبخــــ :) ــــد بزنید


تـــــــآب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:17  | 

میخواهَمــــ سوار یِک تـآب شومـــــــ

بعد کهـ اوج گِرِفتـــــ

خودَمو پرتــــ کُنـــَم اَز روش

آره دیووونِگیهـ

وَلی این دیوونِگی رو دوس دارَمــــــ ...


اِشــتِــبــــآهـ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  21:26  | 

من باختم به خود...

باختم به آدم های فرشته نما...

باختم به شاهزاده های شهر قلبهای سنگی...
و حال ...
در گوشه اتاقم ... تنها... حماقت هایم را میشمارم !!!
و آرام این جمله زاده میشود: 
سنگ باش تا سنگ سار نشوی...!







کُد خُ ـوش آمــَدگـــویی