X
تبلیغات
ღ تنهـــا ღ
سَــــلـــآمَـــتـــیــه دُخ ــترــه...
چهارشنبه هفتم اسفند 1392   |  17:42  | 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392   |  21:52  | 

میگم دوستت دارم نگو نظر لطفته چون نظر لطفم نیست نظر دلمه…

 

 

غَ ــریــــبــ...
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392   |  21:50  | 

هـمـه فکر میکنند تنها بودن شما را غریب میکند ؛

اما این صحیح نیست . . . . !

گرفتار فردی بی لیاقت بودن

غریبانه ترین حس دنیاست...



دآدآشـــَمــ
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392   |  20:34  | 


بِــــدونـــِـه شَــــرح!!

سیــگـــآر...
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392   |  19:49  | 

هَمـــیــنـ کــِـه فَـــهـمیــد غَــم دـــآرَمــــ آتَـــــشـ گِــــرِفــتـــــ ...

بـــِه خ ــودَتــ نَــــگـــیــر رِفـــیــقـــ...

سیــــگــــآرَمـــ رـــآ گُـــفـــتَــمـــ...

خـــیــآنَــــتـ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:27  | 

تو که با همه میلاسی گه میخوری رو ما حساسی...


دُنـــیـــآ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:19  | 

همهے دنیا در حکم دوربین عکاسیــﮧ

لبخــــ :) ــــد بزنید


تـــــــآب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  22:17  | 

میخواهَمــــ سوار یِک تـآب شومـــــــ

بعد کهـ اوج گِرِفتـــــ

خودَمو پرتــــ کُنـــَم اَز روش

آره دیووونِگیهـ

وَلی این دیوونِگی رو دوس دارَمــــــ ...


اِشــتِــبــــآهـ
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  21:26  | 

من باختم به خود...

باختم به آدم های فرشته نما...

باختم به شاهزاده های شهر قلبهای سنگی...
و حال ...
در گوشه اتاقم ... تنها... حماقت هایم را میشمارم !!!
و آرام این جمله زاده میشود: 
سنگ باش تا سنگ سار نشوی...!



دآســــتــآن
پنجشنبه هفدهم بهمن 1392   |  1:52  | 

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.


شاهزاده به دختر گفت که عاشقت هستم.دخترک گفت: لیاقت من اونیه که پشت سره شما ایستاده و از من زیباتره.شاهزاده برگشت و دید کسی پشت سرش نیست دخترک گفت اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی...





کُد خُ ـوش آمــَدگـــویی